God does exist A man went to a barbershop to have his hair cut and his beard trimmed. As the barber began to work they began to have a good conversation. They talked a bout so many things and various subjects. When they eventually touched on the subject of god the barber said: » I don’t believe that god exists « »Why do you say that ? « asked the customer .** Well, you just have to go out in the street to realize that god doesn’t exist tell me, would there be so many sick people? Would there be abandoned children? If god existed there would be neither suffering nor pain. I can t imagine a loving a god who would allow all of these things **the customer thought for a moment, but didn’t want to start an argument the barber finished his job and the customer left the shop. Just after he left the barbershop, he saw a man in the street whit long, stringy, dirty hair he looked dirty and unkempt the customer turned back and entered the barber shop again and he said to the barber: **you know what? Barbers do not exist.** How can you say that? Asked the surprised barber. and I just worked on you ! » NO« the customer exclaimed. ** because if they did there would be no people with dirty long hair and untrimmed beards, like that man outside .** Ah, but barbers do exist! What happens, is, people do not come to me Exactly! Affirmed the customer. That’s the point! GOD, TOO, DOES EXIST! What happens, is, people don’t go to him and don’t look for him. That’s why there is so much pain and suffering in the world
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:2 توسط مهسا |
احتیاج دارم به تو ازدردها متولد شدم و در تمام شعرهای محزون خواهه حسرتم. اما پا بر جایم و هنوز مقاوم و بر غربت. غصه. سختی ها ایستاده ام در شبهای ظلمانی مظلومانه خانه ای اختیار کردم برای انزوای درد الود شبانه اما هنور شبها خدا را بی خواب میکنم و هنوز نظر بر اسمان دارم تا دری برویم بگشاید عمری با ظالمان.مظلومان .عاشقان و غریبان.شاهان و گدایان به سر کردم و تو را در غالب تک تک انها دیدم اما هنوز با جداییها با ستمها. با غمهایی که قطره قطره اب می شوند سر به سرم و فراقت مرا از پای در نیاورده و هنوز زنده ام. دری در اسمان برویم گشوده شده و کارنامه زندگی در دستم .بدیهایم در دردها و خوبیهایم در با تو بودن ثبت شده اند. حالا چه خوب و چه بد باید غربتم و غصه هایم. با خرده امیدهایم چه صعب و چه سهل وداع گویم اما هنوز هم امیدوارم که در اخرین غروب این ستارگان دفتر تلخ جدایی را با فصلی شیرین از وصال پایان دهم اما هنوز........ " قبول کن به اندازه یک نفس"
احتیاج دارم به تو![]()
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:30 توسط مهسا |
روزي پسر 10 ساله اي براي خوردن بستني به مغازه رفت او سر ميز نشست و منتظر گارسون شد گارسون جوان آمد و از او پرسيد كه چه مي خورد؟ پسر بچه گفت : (( بستني قيفي چند است ؟)) گارسون گفت : (( 75 سنت)) پسر پولهاي خود را شمرد و پرسيد : (( بستني ليواني چند است ؟)) گارسون بي حوصله جواب داد : 65 سنت !)) پسر گفت (( من يك بستني ليواني مي خورم )) او بستني خود را خورد و پول بستني را هم پرداخت وقتي گارسون آمد تا ظرف بستني را ببرد و ميز را تميز كند زير بشقاب يك 10 سنتي ديد پسر بچه 10 سنت براي گارسون گذاشته بود . گارسون خيلي تحت تاثير قرار گرفت پسر بستني قيفي را نخواست تا بتواند مقداري پول براي گارسون بگذارد .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:7 توسط مهسا |
روزي روزگاري به يك مرد ثرومتمند پينهاد عجيبي كردند ، گفتند : اگر از يك نقطه ي زمين شروع به حركت بكند و پيش از غروب آفتاب به همان نقطه باز گردد ، به هر اندازه كه راه رفته باشد ، همان زمين متعلق به او مي شود . مرد براي آنكه فرصت را از دست ندهد ، صبح زود شروع به حركت كرد . او به سرعت پيش مي رفت وتمام مدت به اين فكر مي كرد كه هر قدر جلوتر برود زمين بيشتري را تصاحب خواهد كرد . بعد از ظهر بود كه متوجه شد خيلي از نقطه شروع دور شده ، بنابراين براي آنكه پيش از غروب خورشيد به نقطه ي شروع برسد برگشت . حرص و طمع تمام حواس او را پرت كرده بود و خيلي دور شده بود او به غروب آفتاب نگاه مي كرد و ميدويد هر قدر خورشيد پايين ت مي رفت مرد تند تر مي دويد ؛ هر قدر خورشيد پايين تر مي رفت ، مرد تند تر مي دويد و او خيلي خسته شده و فشار زيادي را تحمل كرده بود . مرد در همان لحظه كه به نقطه ي شروع رسيد سكته كرد و مرد . او موفق شد پيش از غروب آفتاب برسد ، اماوقتي دفنش مي كردند فقط يك قطعه ي كوچك از زمين متعلق به او شده بود ![]()

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:34 توسط مهسا |
وا۳ روز ولن تاین ۲ تا َ ۳تاره تقدیمتون می کنم یه ۳تاره پره بو۳ که دلم بدونتون نپو۳ َ یه ۳ تاره پره اميد واسه هركي شماهارو ديد ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 21:29 توسط مهسا |
خيلي سخته عاشق كسي بشي اما اون حتي ندونه دردتو از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سردتو خيلي سخته زندگيت فنا بشه واسه ديدن يه لبخند رو لباش واسه گفتن از اميد و آرزو تو سياهي غم انگيز شباش من نيومدم بگم عاشقتم چون از اين حرفا پر گوش همه اشتباهه كه مي گن گريه ي مرد روي زخماي تنش يه مرهمه من نيومدم بگم تو هم بيا مثه قصه ها بريم از اين ديار يا كه خيلي مهربون يه مدتي واسه من اداي عشقو در بيار تو مي خواي برنده باشي مي دونم به همه مي گم ببازن جلو پات هر چي اسپند به آتيش مي كشم تا كه چشمت نزنن بشن فدات تو مي خواي پرنده باشي مي دونم يه نفس هواي خوشبختي مي خواي خودم آسمون هفتمت مي شم تو فقط بگو ، بگو باهام مي ياي
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:11 توسط مهسا |
من دلم براي گلهاي شب بوي باغچه مي سوزد ، آخر فكر مي كنم آن ها از ماه گول خورده اند . من مي دانم يك شب در تاريكي ، ماه يواشكي پر غرور و متكبر در گوش ب بوها به آرامي زمزمه كرده است كه زيبا تراز وجود من پيدا نمي شود گل هاي شب بو ، به راحتي حرف ماه را قبول كردند، چون در تاريكي شب چيز ديگري را نمي ديدند و فقط ماه با نور خيره كننده اش بود ‘گل هاي شب بو تصميم گرفتند از اين به بعد شبها بيدار مانده و ماه را نگاه كنند و آن قدر مجذوبش مي شدند كه از زيباييش سير نمي گشتند روز كه از راه مي رسيد خستگي به آنها مجال نمي داد و به خواب مي رفتند من خيلي دلم مي خواهد كه يكي از روزهاي خدا گل هاي شب بو به كلك ماه پي ببرند و بدانند كه ماه زيبايي خود را از خورشيد قرض گرفته و خورشيد علاوه بر نثار زيبايي اش با عظمت كنار مي رود ماه تك و تنها بدرخشد .
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 21:26 توسط مهسا |
حسين اي علمدار پرچم خونين شهادت ! تو ديدي در آن صحراي سرخ و آتشگون ، مادران چگونه مي خواستند ، كودكان لب تشنه ي خود را ساكت كنند ؟ كودكاني كه تشنه و نگران مي رفتند تا راهي سر زمين خواب هاي خوش شوند . در آن صحراي سرخ ، تنها صداي ناله و گريه ي كودكان نبود . بلكه صداي مردان جنگي و مسلحي نيز شنيده مي شد كه براي رزم مهيا مي شدند . درسكوت سرخ ستم شهر آشوب ، اي حسين ! اي شراره ايمان ! تو درخششي بودي كه در دل دشمن ، ترس و وحشت پديد آوردي و به دل يارانت اميد و شجاعت اعطا كردي . اين تو بودي كه مردم را از ناداني و خواب غفلت رهانيدي . اي حسين ! تو به اسلام و دين خدا حيات ، عزت و افتخار بخشيدي اين تو بودي كه ما را به كشتي نجات هدايت كردي . حسين جان كاش جانم بو د قابل تا فدايت مي شدم كاش دستم مي گرفتي خاك پايت مي شدم كاش جسمم دفن مي شد در زمين كربلا خاك زوار حريم با صفايت مي شدم كاش خاكم را قضا مي ريخت گرد قتله گاه تا به وقت سجده مهر كربلايت مي شدم 
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:16 توسط مهسا |
فكر نكن اگه نباشي دلم از قصه مي ميره كه چشام تا قيامت سراغ تو رو مي گيره فكر نكن از ابر چشمام بارون قصه مي باره يا دلم يه جا مي شينه دست روي دستش مي ذاره فكر نكن ، پرپر مي شن باز با نبودنت گلامون يا كه تو سينه مي گيره دوباره تن صدامون فكر نكن صداي گيتار مي شكنه وقتي نباشي يا كه با نبودنت بار غم رو دلم مي پاشي فكر نكن اگه نباشي من ديگه عاشق نمي شم يا كه از خدا مي خوام باز دوباره برگردي پيشم فكر نكن اگه نباشي مي گم از زندگي سيرم نه ، ديگه دوست ندارم فكر نكن واست مي ميرم 
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 14:28 توسط مهسا |
خيلي سخته چيزي كه تا ديشب بود يادگاري صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوستش نداري خيلي سخته غم بشينه روي برفا مي سوزونه قلب رو زهر تلخ بعضي حرفا خيلي سخته عزيزي شبي عازم سفرشه تازه همون روز دوست عاشقش خبر شه خيلي سخته كسي كه مي گفت واسه چشمات مي ميره بره و سراغي از تو و نگات نگيره خيلي سخته نباشه هيچ جايي واسه آشتي بي وفا شه اوني واسش جونت گذاشتي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 22:10 توسط مهسا |